غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
326
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مسند خلافت از نور وجود مستضئى صفت اضائت گرفت و او در آن روز هزار خلعت قيمتى بمردم بخشيد و بساط عدل و احسان و سماط برو امتنان مبسوط و ممهد گردانيد طغيان قطب الدين قيماز و هلاكت او در ايام دولت مستضئى بوقوع پيوست و مستضئ در سنهء خمس و سبعين و خمسمائه رخت سفر آخرت بربست اوقات خلافتش نه سال و هشت ماه بود و زمان حياتش سى و نه سال وزارتش در اوايل بعضد الدين رئيس الرؤساء و در اواخر بظهير الدين ابى بكر العطار تعلق داشت گفتار در بيان عصيان و طغيان قطب الدين قيمار و ذكر انتقال بعضى از اعزه و اشراف از عالم ناپايدار بدار القرار ارباب اخبار آوردهاند كه در اوايل ايام دولت المستضئى بنور اللّه قطب الدين قيماز اعتبار تمام يافته زمام منصب امير الامرائى در قبضهء اقتدار او قرار گرفت و بطريقهء استقلال و استيلاء در كليات و جزئيات مهام ملك و مال دخل نمود و بىمشورت خليفه امور انام را فيصل ميداد و اگر حكمى مخالف مزاج او از موقف خلافت صادر ميشد بسمع قبول نمىشنود و بمقتضاى راى غلط نماى خود عمل ميفرمود و بالاخره كار به جائى رسيد كه در سنهء سبعين و خمسمائه قيماز قصد گرفتن ظهير الدين عطار كه در سلك مخصوصان خليفه منتظم بود كرد و ظهير الدين بدار الخلافه گريخته قيماز آتش نهب و تاراج در خانهاش زد و با بعضى از امرا و جمعى كثير از اهل غوغا و تماشا روى بقصر خلافت نهاد تا ظهير الدين را از خليفه بستاند و چون آواز ازدحام طوائف انام به گوش مستضئى رسيد و دانست كه منشأ آن فتنه كيست بر بام كوشك رفته و خود را بمردم نموده فرياد زد كه ايها الناس قيماز پاى از حد خود فراتر مىنهد اكنون اموالش از شماست و خون او از ما مردم عام كه اين سخن استماع نمودند متوجه منزل قطب الدين گشتند و قيماز خود را بهزار حيله در سرا انداخته هرچند خواست كه مردم را از غارت مانع آيد ميسر نشد بلكه از بسيارى خلايق كه بر در سرايش آمده بودند نتوانست كه بيرون رود عاقبت ديوارى سوراخ كرده به طرف موصل شتافت و در اثناء راه از تشنگى و حرارت آفتاب بىتاب شده عنان عزيمت بعالم آخرت تافت نقل است كه تجمل و حشمت قطب الدين قيماز بمرتبهاى رسيده بود كه در مستراح خانهء خويش زنجيرى از طلا آويخته بود كه بعد از قضاء حاجت چون برخاستى دست در آن زدى و درجى بزرگ از طلاء مشبك مملو از مشك و عنبر در آنخانه نهاده بود تا از كثرت بوى خوش نجاست بمشامش نرسد در روضة الصفا مسطور است كه در آن روز كه مردم اموال قيماز غارت ميكردند مفلوكى در آنخانه پنج خريطه زر يافت و از وهم مردم باقوت كه بر سر راه بودند نتوانست كه مال را بصريح بيرون برد بنابرآن متأمل گشته ناگاه چشمش بر ديگهاى آش افتاد كه در مطبخ مهيا بود فى الحال خريطها را در ديگى انداخته آن را بر سر نهاد و بيرون دويد خلايق كه او را بدانسان ديدند در خنده شدند و او در رفتار